خرید بک لینک
من کاپیتان بودم. یادمه سر کلاس در مورد یه چیزی رأیگیری کردیم و من نظر همه بچهها رو پرسیدم و کسی اعتراضی نکرد. بنابراین یه روال جدیدی برای انجام کارامون انتخاب کردیم. یادم نیست داستان چی بود. سؤال پرسیدنای سر کلاس؟ برنامهی هفتگی؟ رفع اشکالهای گروهیمون؟ اصلاً یادم نیست. فقط یادمه مسئولیت کلاس یه جورایی با من بود. به خاطر همین وقتی تایم بعدش مشاورمون اومد سر کلاس و یکی از بچهها دستشو برد بالا و از روند جدیدمون انتقاد کرد [حتی یادم نیست انتقادش درست بود یا غلط.] و بقیه هم سکوت کردن، مشاورمون با حالت بازخواستطوری برگشت منو نگاه کرد. اینم یادم نیست که چطوری، ولی یه جورایی به خیر گذشت. خودت میدونی دیگه.. من میگفتم در آسمان شب خورشید میدرخشد، میرصادقی جای این که بزنه تو سرم، خلاقیت و ذهن بازمو تحسین میکرد.داستان انقدر حتی واسم مهم نبود که زنگ تفریح وایسم به آرمیتا بگم خب حاجی تو که انتقاد داشتی همونجا چرا نگفتی. داشتم وسایلمو جمع میکردم یا داشتم با بچهها حرف میزدم، مطمئن نیستم، فقط یادمه یهو سرمو آوردم بالا و دیدم تو نیستی. آرمیتا هم نبود. تعجب کردم، اومدم بیرون کلاس دنبالت بگردم

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 21 دی 1395 ساعت: 9:55

من الان خیلی خوابم میاد فکر کنم. دقیقاً مطمئن نیستم البته. ولی خب این مسئلهی مهمی نیست. مسئلهی مهمتر اینه که ما وسط هالیم و من نمیتونم وسط هال بگیرم بخوابم. من به طور کلی هیچ وسطی نمیتونم بخوابم. وسط دو نفر. وسط هال. وسط خونه. هرجایی که احتمال بدم در صورت حملهی زامبیا ممکنه از هر طرف مورد هجوم قرار بگیرم. این احتمالاً نشون میده من به نقطهای رسیدم که باید فانتزی خوندن رو متوقف کنم. یا حداقل خوندن کتابای دیوید گمل رو که توشون کالیداس یه تنه یه گذرگاه رو در برابر خیل دشمنان و مهاجمان دیو صفت حفظ میکنه، صرفاً چون اونا انقد اوشگولن که حداقل نمیرن از بالاتر بهش حمله کنن یا با تیرکمونی چیزی بزنن از زندگی رقتانگیزش خلاصش کنن. شاید بهتر بود دختری با تمام موهبتها رو هم نمیخوندم که مشخصاً بر خلاف تمام باورهایی که من تا به این لحظه در زندگیم داشتم. دختری با تمام موهبتها؟ با اردنگی از زندگیتون پرتش کنین بیرون. عزیزانم. هیچ چیز خطرناکتر از موجودی با تمام موهبتها نیست.مشکل دیگهای که میخواستم باهاتون در میون بذارم اینه که این لپتاپ من نیست. نتیجتاً نه تنها قسمتی از زمان بسیار بسیار

برچسب: دعا کنیم بیاید, نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 21 دی 1395 ساعت: 9:55

من چیزهای ساده و معمولی رو دوست دارم. بودن کنار آدمهایی که دوسشون دارم، توی روزمرههاشون. بودن سر کلاس دانشگاهشون. قدم زدن باهاشون تا مغازه برای خرید خونه. کنارشون بودن وقتی دارن درس میخونن. شنیدن توضیحشون در مورد این که درسشون چی هست و چی میگه و فردا اصلاً چه امتحانی دارن. حرف زدنهای ساده در مورد چیزهای پیشپا افتادهشون. همه دوست دارن توی سختیا کنار عزیزانشون باشن و منم استثنا نیستم. ولی گاهی این کنارشون بودن به خاطر این نیست که بتونم حمایتمو بهشون نشون بدم. گاهی فقط میخوام همه جنبههای وجودشون رو دیده باشم. بدترین تا بهترینش رو.تو چند روز گذشته، من سه - چهار تا تصویر داشتم که توشون قلبم پر بود از آرامش و یه خوشحالی لطیف و زیرپوستی. یکیشون اصلاً موقعیت معمولی نبود. خیلی خیلی غیر معمول بود به واقع ولی یکی از قشنگترین چیزایی بود که توی این چند وقت اخیر داشتم. یکی دیگه رو واقعاً نمیخوام در موردش حرف بزنم و دوتای دیگه، دوتا اتفاق خیلی معمولی بودن. یکیشون، صبح یه روز مزخرف بود که من زودتر از بقیه بیدار شدم، دوش گرفتم، خونه رو مرتب کردم و صبحونه رو آماده کردم تا بچهها رو بفرس

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 21 دی 1395 ساعت: 9:55

هوف.من فوقالعاده آدم خودخواهیم. تکیه کلام شازده هرجا که میرفتیم و هرکار که میخواستیم بکنیم و حتی هرکار که میخواستم بکنم این بود که «لطفاً خودتو تو دردسر ننداز.» و من الان که فکر میکنم، میبینم آره. من همیشه اونی بودم که خودم رو تو دردسر مینداختم، چون فکر میکردم اگه من توی دردسر بیفتم، بقیه واسشون مشکلی پیش نمیاد. اونوقت من اونی نیستم که مجبوره بشینه و تحمل کنه که عزیزانش دارن اذیت میشن. من کسی نیستم که مجبورم شاهد مبارزهی بقیه باشم، چون خودم یه قسمتی از اون مبارزهم همیشه.من آدم انتظار کشیدن نبودم هیچوقت. آدم وایسادن و درست کردن نبودم هیچوقت. من همیشه فرار میکردم. من همیشه اونی بودم که میرفتم و مجبور میکردم طرف مقابلمو که انتظار بکشه تا برگردم. من اونی بودم که تنها میذاشتم آدما رو، تصمیمهای سخت و دردناک رو میگرفتم و میرفتم تا نمونم و شاهد اذیت شدنشون نباشم. من اونی بودم میخواستم خودم درد بکشم، چون جرئت رو به رو شدن با درد کشیدن عزیزانمو نداشتم هیچوقت. واسه همین، اگه این یه ماهِ گذشته نبود، آدم درستی برای سخنرانی کردن نبودم. توی این یه ماه، من برای اولین بار تو زند

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 21 دی 1395 ساعت: 9:55

یادم نیست مال چند سال پیشه که کتاب کنسرتویی به یاد یک فرشته رو خوندم. مال اریک امانوئل اشمیت. داستان دو تا رفیق بود که یه سری داستانها واسشون اتفاق میفته و بعد از سالها میرسن به هم. یه جایی، نویسنده حرف قشنگی میزنه. در مورد این که وقتی حادثهای برای انسان رخ میده، این انتخاب خودشه که چطور با اون واقعه رو به رو شه. یکیشون، با عشق دنیا رو در آغوش کشید و اون یکی، در تنفر غرق شد.من هروقت یه اتفاقی برام میفته یاد این میفتم. یاد این که اکسل چطوری واکنش نشون داد و رفیقش چطوری. اون چطوری آغوشش رو به روی دنیا باز کرد و گفت باشه.. اگر تو منو دوست نداری، من میتونم دوستت داشته باشم. و کریس چطور هر ضربهای که خورد، اسلحه کشید: تو از من متنفری؟ من میتونم بیشتر از تو متنفر باشم.چیزی که دنیا رو این روزا غمگین میکنه، آدمای بد یا اتفاقای بد نیستن.. جوریه که آدما به آدمای بد یا اتفاقای بد واکنش نشون میدن. این که.. خب چه عیبی داره تو اونی باشی که اول لبخند میزنه؟ تو اونی باشی که بیشتر دوست داره؟ تو اونی باشی که هست، حتی اگر اون یکی هیچوقت نبوده؟ تو اونی باشی که اعتماد کنی.. بگی.. من میدونم دنیا

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 21 دی 1395 ساعت: 9:55

ولی من یک روز داستانمان را اینطور تعریف میکنم "او" جان. که هوا سرد بود. که شهر کثیف بود. که غصه داشتیم گهگاه و نگرانی و کابوسهای شبانه که خواب را میگرفت از چشمهایمان. که ترس داشتیم و آینده مثل آسمان تهران، پر از دود و محو و نامعلوم.ولی روزی روزگاری دست من را گرفته بودی که برسانیم خانه و در دست دیگرم، دستهی نرگسی که برایم خریده بودی. دست من را گرفته بودی گمانم که با جست و خیزهایم یک وقت از زمین جدا نشوم و بروم آن دور دورها و با نیمچه نیشخندی نگاه میکردی ذوق کردنم از آمدنت را. تعریف میکنم که ماشین نداشتیم. پول نداشتیم. چیزی نداشتیم. ولی برایم شکلات آورده بودی و گل نرگس. و من عاشق آن جورابهای خرس قطبیداری شده بودم که با تو دیدم. که در ازای این که مرا برسانی خانه، که کابوسهایم را بگیری، قول داده بودم همان چیزی را به تو بگویم که به لیوان چایم گفتم و تو حسودی کرده بودی. قول داده بودم بگویم: «لبخند تو خلاصهی خوبیهاست.» و انگار که نمیدانستی آن موقع که داشتی نگاهم میکردی و لبخند میزدی و گفتم همانطور بمانی تا عکس بگیرم. که شاید نگاه چشمهای قهوهایت که حالا عسلی شد

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 21 دی 1395 ساعت: 9:55

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 21 دی 1395 ساعت: 9:55

خیلی وقت پیشتر، شاید حدود یک سال پیش، سارای برگشت بهم گفت: «فهموندن دوست داشتنت به تو یه پروسهی طولانی و زجرآوره.» و راستش رو بخواین، اون موقع نه تنها حق داشت، بلکه "طولانی" و "زجرآور" دقیقاً کلماتی نبودند که حق مطلب رو ادا کنن. این که کسی منو به این باور برسونه که طرف منو دوست داره یا برام ارزش قائله، کار تقریباً غیر ممکنیه که میتونم بگم منهای پادشاهم و مادربزرگه، افرادی کمتر از یک انگشت دست موفق شدن به انجام برسوننش. نه این که محبت آدما رو نبینم و یه جایی گوشهی ذهنم جا خوش نکنه که فلانی فلان کارو برای من کرد. فلانی، فلان حرفو برای من زد. کوچیکترین چیزی برای من خیلی ارزشمند میشه. در واقع چیزای کوچیک برای من خیلی ارزشمندن. سنگ آرزوهایی که ریحانه برام درست کرده. نقاشیهای علی. نقاشی جیمز. گردنبندی که لیلی برام فرستاد و گردنبندی که اسنایپرم خرید. اصرار سرسختانهی مصطفی به این که منو اون یکشنبهی کذایی بکشه از خونه بیرون و دستکشی که "او" بهم داد و مال خودش بود. سادهترینش اون جعبهی نسکوییک که قبلاً در موردش نوشتم. میخوام بگم من اینا رو میبینم و

برچسب: why are you being so nice to me,why are you being so nice to me breakfast club,why are you being so nice to me because you re letting me, نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 21 دی 1395 ساعت: 9:55

نمیدونم چرا وایسادم جلوی کتابخونهی مامان اینا و شروع کردم تماشای کتابای پادشاهم و مادر. شیطان صفتان. شازده کوچولو. بردهی رقصان. ماجراجوی کوچک. لکلکها بر بام. مجموعهی هدایت. پرندهی خارزار. شور زندگی. اووه.. چقدر کتاب.. چقدر کتاب قدیمی و چقدر کتابای جدید. تمام کتابای احمد محمود. همسایهها. کتابهای عزیز نسین. کلیدر. همه کتابای پادشاهم اولشون تاریخ داشت و همه کتابای مادر حداقل صفحهی اولشون تا خورده بود. دنیای شگفتانگیز کتابا..بچهتر که بودم کتابخونهمون این نبود. من که کتابخونه نداشتم و کتابخونهی خانواده، یه کتابخونهی چوبی بزرگ و از نظر من، به عظمت تموم دنیا بود. هنوزم یادم میاد چطوری پایین کتابخونه وایمیسادم و روی پنجهی پام بلند میشدم و اون همه کتابای گنده رو میدیدم و خیره میموندم بهشون. چه هیجانی داشت انتخاب از بینشون. با چه ولعی.. انگار دزدیده باشمشون.. میرفتم روی کاناپه و آویزون میشدم به شیشهی ویترین کتابخونه و کلیدو توی قفل میچرخوندم. شیشهی طبقه بالا بالاییه رو خودم کج کرده بودم اصن. :)) بهترین چیزی که میشد از تخممرغ شانسیا و تویباکسها و از اینجور چیزا در آورد

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 21 دی 1395 ساعت: 9:55

میدانید، "او"ی من، بر خلاف خودم، اصلاً کلمهباز نیست. ندرتاً حرف میزند و آن وقتهایی هم که به حرف میآید، راحتترین و کوتاهترین کلمات را استفاده میکند. با معیارهای امروزی راستش را بخواهید، نه روشنفکر حساب میشود نه از آن مرد رومانتیکهاییست که مثل پروانه دور و بر زنش بچرخد و حسادت هرکسی را برانگیزد. اصول قدیمی سفت و سختی دارد که هرچه بین ماست، باید بین ما بماند. میخواهد گرفتن دست و "عزیزم" گفتن و در آغوش کشیدنی باشد، میخواهد دعوا و قهر و دلخوری و بگو مگویی. نهایت نشانهی "او" بودنش در جمع، گرفتن دستم است و نهایت دعوایش جلوی بقیه، با اخم گفتنِ "با من جلوی بقیه جر و بحث نکن"."او" ولی، از آن مردهاییست که سرت را وسط گفتگویی بالا میآوری و میبینی از بالای لیوان چایش با لبخند تو را نگاه میکند و میدانی این فیلم رومانتیک بازیش نیست. از آن مردهاییست که یادش میماند من عاشق گل نرگسم و با همهی منطقی بودنش، آخرین اسکناس مانده در جیبش را میدهد برای خریدن یک دسته گل نرگس. از آن مردهاییست که میداند من عاشق مدادرنگیم و برایم مدادرنگی

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 21 دی 1395 ساعت: 9:55

صفحه بندی